تيانا عمر مامان و باباتيانا عمر مامان و بابا، تا این لحظه 6 سال و 5 ماه و 12 روز سن دارد

تیانا عمر مامان و بابا

اولین دندانپزشکی

سلام عشق من ، اولین مرتبه که دندانپزشکی رفتی هفتم خرداد ماه ۹۷ ،ساعت ۵ عصر . استرس داشتی ،اما انقدر خانم دکتر مهربون بود ،که راحت این پروسه بخیر گذشت ،خدارو شکر . سن دقیق شما هم تا به امروز ......۵ سال و ۶ ماه و ۱۷ روز . عاشق دندانپزشکی شدی و میگفتی منم میخوام خانم دکتر بشم . ان شالله که به تمام ارزوهای قشنگت برسی...
8 خرداد 1397

روزانه های ۵ سالگی

[img:AgADBAAD5awxG1_10VNVyvwt8snbdPXXihoABMY05C6DytdG6mYFAAEC] [img:AgADBAAD56wxG1_10VOb26mmFY_WSx4LkRkABJ1BFP0NltoAAZYhAgABAg] [img:AgADBAAD7KwxG1_10VMlamtGpT-DoU3jmxoABKWxbDKFbdGrS6ABAAEC] [img:AgADBAAD7awxG1_10VMqVhDh8z7bsWRFNBoABHq3nfgUK3beuCcDAAEC] [img:AgADBAAD76wxG1_10VPGBGqf49Qkv7PWnhoABAtVmC3KE-oGNaIBAAEC] روزانه های ۵ سالگیت رو برات گذاشتم ...
25 ارديبهشت 1397

مروارید ۲۱ ام

سلام عمر مامان . الان ۱۲:۰۵ دقیقه شبه وارد روز ۲۵ ازدیبهشت شدیم ،همچنان سر حال و شنگولی و خواب با چشمات قهره . امروز صبح بعد از خوردن صبحانه رفتیم چند تا پیش دبستانی سر زدیم تا برا ثبت نامت اماده باشیم . بد نبودن ،فعلا تابش ‌،گلشن و فصل نو رو دیدیم . تاببینیم تصمیممون چی میشه . همچنان عزیز و شیطونی ،عصرها میخوابی و شبها تا خوابت ببره واویلاست . ترم 3B آیمتی و با یک مربی میتوتی رقابت کنی.بس که باهوشی عمرم . امشب بعد از شام و میوه که خوردی ،ادامس خوردی و گفتی مامان دندونم درد میکنه ،فک کردم خرتب شده باشه وقتی نگاه کردم دیدم بعلهههههه،مروارید ۲۱ امت ،ظاهر شده . دندان شماره ۶ پایین سمت راستت ،جوونه زده و داره خودشو نشون میده ...
25 ارديبهشت 1397

یه روز سرد برفی

سلام دختر نازم ،مونس و یارم . قربونت برم الان که مینویسم ساعت ۳:۱۸ دقیقه صبح سه شنبه ۱۵ اسفند ۹۶ هستش ،قبلش اومدم کلی بوست کردم .قربون شکل ماهت بشم پنج شنبه ای که گذشت ۱۰ اسفند ۹۶ . بابا مرخصی گرفته بود و بعد از صبحانه بردمون سپیدان تا برامون ی خاطره برفی بسازه . توهم از خوشحالی که میخوای برف ببینی همش نظریه میدادی که چکار کنیم . بعد از یکساعت که مسیر رو رفتیم ،رسیدیم ،رفتیم پیست پولاد کف . چ برفی زده بود و چ سرررررد بود . همه جا یکدست سفید بود . هر طرف رو نگاه میکردیم ،یکی یه جوری با برفها سرگرم بود تو هم از ذوقت ،تا پیاده شدی شروع کردی به برف پرت کردن برا من و بابا . و انقدر دوست داشتی که سرما رو حس نمیکردی . با تله کا...
15 اسفند 1396

جشن ۵ سالگی

سلام همه هستیم و زندگیم نفسم ،عشقم .یدونه م . الان ۱:۲۸ دقیقه شبه که تو نیم ساعتیه خوابیدی و من دارم مینویسم و وارد ۳ اذر ۹۶ شدیم .امسال هم تولدت تو ماه محرم بود و پنج روز بعد از تاریخ اصلی جشن باشکوهت  رو گرفتیم .منم هنرمندی کردم و واست تاق بادکنک درست کردم و لباست رو دوختم 😌😛اخه خیاط شدم 😜😜😊😊.تم تولدت السا بود .بسیار زیبا و دوست داشتنی شدی ،بردمت ارایشگاه خاله واست موهاتو بافت زد ،از اونطرف هم طبق رسم هر سال اتلیه رفتیم عکسای شیک گرفتی .اقا جون و مادر جون ،دایی و خاله ها مهمونامون بودن .شرح کادوهاتم اینا بودن :::::::بابایی ......تبلت. من .......چمدان مسافرتی .اقاجون و مادر و دایی........هر کدوم پول .خاله سوسن ........گیتار .خاله...
3 دی 1396

عکس از همه جا

  اين عکس رو شب حنابندون پسر عموم گرفتي که برا اولين بار لباس قري پوشيدي و کلي ذوق کردي.بيستم شهريور نود و پنج.اناهل کنارته .   .اينم اولين لباس عروسي هس که واست تهيه کردم ،بين همه عروس کوچولو ها ميدرخشيدي   اينم خلاقيت خودته که  با کمک هم درست کردي.   عشق گريمي   تو اين عکسها سه سال و شش هفت ماه داري ،   پپاني رو خيلي دوس داري                               ...
28 شهريور 1395