موضوع :
يکشنبه 11 مرداد 1394 |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







موضوع :
پنجشنبه 14 آبان 1394 |

این عکسا مربوط به نوروز 94 هستش که با خانواده عمه فاطمه رفتیم شمال .شما تو این سفر 2 سال و5 ماه داشتی .سفر خوبی بود بهمون خوش گذشت اما سرما و بارندگی زیاد بود.

 

 

 

 

 





موضوع :
11 مرداد 1394 |

بنام او که تمام زندگي به خواست اوست . پرنسس کوچولوي من ،صبح روز بيست و نهم اسفند ماه ساعت هفت و نيم صبح ،سفرما شروع شد ،هواي ابري و باراني ،معصوميت و ذوق تو ،اغاز سفري خوش رو بهمون گوشزد ميکرد ،بين راه توقف داشتيم و استراحت ميکرديم ،شما هم که عشق عکس گرفتني ،شروع ميکردي به عکس گرفتن .البته چون مسير طولاني بود ،خستگي هم داشتيم تا اينکه ساعت هشت و نيم شب رسيديم خونه عمه ،برا اولين بار بود که تو ميرفتي و من و بابا هم بعد از سه سال بود که.ميرفتيم .دو روز اونجا بوديم که با عمه اينا حرکت کرديم سمت گيلان ،تو مسير از شهرهاي همدان ،خرم اباد ،.....چند شهر ديگه گذشتيم ،سرما هم که نگو و نپرس .فقط ميلرزيديم ،اما من تو رو حسابي گرم ميپوشوندمت ،اما با اين وجود شديد سرفه ميکردي.شمال که رسيديم ،بندر انزلي ،تالش،ماسوله  و....رو چرخيديم ،سورتمه ريلي هم رفتيم اما فقط منو بابا سوار شديم .کنار دريا فوق العاده سرد بود در حديکه چند تا عکس بندازيم توقف داشتيم اما تو با غزل روي ساحل نقاشي ميکشيدين و گوش ماهي جمع ميکردين ،به تو که حسابي خوش گذشت .روي هم رفته يه دختر ماه و گل رو برده بوديم مسافرت ،اما خيلي خسته شديم چون بيشتر تو راه بوديم .برگشتمون رفتيم تهران خونه خاله صبا ،برهان کوچولو پسر خاله صبا بيست و هفت روزش بود ،خونه خاله خيلي بهت خوش گذشت و بازي کردي ، يه دو روزي اونجا بوديم تا اينکه حرکت کرديم سمت دزفول ،شب رو استراحت کرديم ،فردا صبح رفتيم خونه بابابزرگ بابايي ،شب هم اونجا مونديم و فردا صبح حرکت کرديم سمت خونه ،دهم عيد بود ،و تولد مادر جون ،تو راه تماس گرفتم که تبريک بگم متوجه شدم که مادر جون عفونت ريه کردن و تو بيمارستان بستري شده بودن ،تمام خستگي به تنم موند .يه سر رفتيم بيمارستان و برگشتيم .چند جا همرفتيم عيد ديدني ،دوازدهم عصر هم رفتيم باغ برا سيزده بدر ،فوق العاده خوب يود و خوش گذشت بهمون ،خدارو شکر مادر هم مرخص شدن و باهامون بودن .از عيد به بعد هم که خونه بوديم هر از گاهي يه چرخي ميزنيم ،اينروزا روزاي سوال و کنجکاوي کردنته ،هر سوالت رو چند مرتبه ميپرسي ،وابستگيت که کلافم ميکنه ،دستت به دستگيره هاي در و کليد هاي لامپ ميرسه و برا خودت عالمي داري ،ميري تو روشويي و دستاتو ميشوري ،کفش و دمپايي و عروسکات رو هم ميبري ميشوري.

الان سه روزه که باز سرما خوردي و حالت خوب نيست اشتهات که صفر شده ،امروز به نسبت بهتر شدي ،

امروز تولد سي  سالگيه من  بود ،هيچ خبري نبود فقط تماسهاي تلفني و پيامهاي تبريک تو واتس اپ .برعکس هر سال بابات نه تبريکي بهم گفت و نه هديه اي واسم خريد ،اما تو همشدبرام تولد تولد ت مبارک ميخوندي و دست ميزدي .

اين با ارزشترين هديه اي بود که تو بهم دادي ،همين لبخندت برام کافيه ،اميدوارم هر چه زودتر سلامتيت رو بدست بياري گل قشنگم .از ديشب تا حالا هم يه چيزي رو که ميخواي ميگي ،دلم کشيده ،مثلا دلم کشيده جارو کنم .قربون دل کوچيکت برم من.

درخواستها و تقاضاهات هم خيلي مودبانه س ،مثلا مامان لطفا اينو بهم بده .تلفن هم که زنگ ميخوره سريع جواب ميدي و ميگي من اينجام تو کجا هستي ،بيا خونمون .

اميدوارم نوشته هام برات جالب و جذاب باشن

.دوستت دارم هديه اسماني

 

 

 

 

 

 





موضوع :
چهارشنبه 2 ارديبهشت 1394 |

دختر عزیز و دوست داشتنی من

زیباترین پرنسسم .اینروزا درگیر خونه تکونی و خرید عید هستم .تو هم

به اندازه تواناییت بهم کمک میکنی قربون شکل ماهت برم .

یکم از اداهات بگم که شعر میخونی .

گوشواره مو دیروز تونستی بذاری توی گوشهام.

تا چشمت به بابات میخوره سریع میگی گوشیتو میخوام.کمتر دوس داری بیای بیرون .

با لباس پروف کردن کاملا مخالف بودی .

هیچکدوم از لباسای عیدتو که خریدیم تست نکردی و همه رو شانسی خریدیم.

به ماهیهات غذا میدی .یه سبزه هم سبز کردی.

هوس قرمه سبزی میکنی و بهم میگی که مامان قرمه سبزی دوست دارم برام درست کن .

نوش جونت عزیز دلم .

اینم خریدای عیدت واسه نوروز 94

مبارکت باشه دردونه .به سلامتی بپوشی .برا عید میریم دزفول خونه عمه فاطمه

.

 

 

ان شالله که دوستشون داشته باشی





موضوع :
دوشنبه 25 اسفند 1393 |

دختردو سال وسه ماه و  چهارده روزه ي من اينروزا شيطونياش مقام اول رو مياره ،پرسشا و کنجکاوياش ،شيرين زبوني و دلبرياش ،رقصيدناش ،ترانه خوندن و قر دادناش که مثه يه مربي رقص بهم ميگه چه طور برقصم ،رانندگي کردن و وسعت دادن به کلمات انگليسي،اموزش چراغ راهنما ،با زانو راه رفتناش ،دست و دلبازياش برا خوردن خوراکي ،دکتر شدن و امپول زدناش ،بچه داري کردناش،بازي کردن حرفه اي با گوشي ،،خلاصه .......خاموش کردن تي وي و هزااااااران هزااااار شيطنت ديگه که دل ادم غش ميره براشون.اين فرشته کوچولو دو تا حرف بد رو هم ياد گرفته که متاسفانه بابا و مامانش و خيلي ناراحت ميکنه ،جالب اينه که به مامان ميگي ،حرف بد نزن تا برات به به بخرم و ببرمت مهد کودک .هر روز هم دوس داري بري بيرون و تو خونه نباشي ،يه جورايي از خونمون بدت مياد ،اصلا دوس نداري خونمون رو .وقتي بيرونيم با گريه مياريمت خونه ،وقتي ميبيني بافتني ميکنم ،ميري قلاب و کاموا مياري و ميگي ميخوام برات کلاه بدافم .شبها بايد حتما رو دستام بخوابي ،تکه کلام اينروزات کلمه ي ،بله است ،وقتي چيزي رو متوجه نميشي يا ميخواي جلب توجه کني با حالت سوال ميگي: بله ؟؟؟،سرت رو هم تکون ميدي.هر روز هم کيف و چادرتو برميداري ميگي ميخوام برم خونه ي ابجي تيانا .عادت کرده بودي ميرفتي تو اتاق و در رو محکم ميکوبيدي ،تا اينکه يه روز در رو کوبيدي و قفل شد و موندي تو اتاق ،هيچ راهي نبود جز يه پنجره کوچک و بالا ،که با بدبختي ،از پنجره خودمو رد کردم و از رو کمد پايين اومدم تا در رو باز کردم ،خيلي گريه کردي .جديدا اصلا دوس نداري تو حمام موهاتو بشورم و ليفت بزنم ،يعني حمام رفتنت فقط با گريه کردنته ،دوس داري فقط اب بازي کني.لباسشويي رو که خاموش ميکنم لباسهارو ميذاري تو سبد و کمکم روي رخت اويز پهن ميکني.با ابرنگ و مداد رنگي و ماژيک،اثر هنري خلق ميکني و بهمون نشون ميدي ،پازل درست ميکني ،يه تفنگ هم داري که شب و روز داري ميکشيمون .قربون انرژي و دل مهربونت برم .در طول روز بهت چايي هم ميدم تا خستگيت بيرون بياد.يه النگو و يه جفت گوشواره هم جديد واست خريديم ،البته بگم که کادو تولدت بوده که طلب داشتي ازمون ،مبارکت باشه نفسم.الان هم داري عکساي گوشي بابا رو ميبيني و کنارم نشستي و واسه هر عکسي ازم سوال ميپرسي ،شبهايي که واست قصه ميگم ،تو هم همون قصه رو برام تعريف ميکني ،کتاب قصه هات رو هم خودت انتخاب ميکني .شايد چيزايي رو از قلم انداخته باشم ،اما اينو که با نفست نفس ميکشم يه عادته هميشگي و زندگيه برام .دوست دارم .

 

 

 

 

 

 

 

 





موضوع :
دوشنبه 4 اسفند 1393 |

خوشبوترين گل زندگيم ،الان که دارم برات مينويسم تو خوابي و من تنها نشستم ،بغضم پره و اشکام سرازير ،نميدونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

احساس ميکنم برات کم گذاشتم و مادر کاملي نبودم ،يه وقتايي داد زدم ،به پشت دستات زدم ،کم محلت کردم ،وااااااااااي جگرم داره ميسوزه مامان

.ببخش منو ،يه وقتايي واقعا کم ميارم ،اميدوارم الان که اينو ميخوني به  سني رسيده باشي که بتوني درک کني

،اينو خودت ميدوني که اولين چيزي که تو دنيا برام مهمه تويي،خدا رو شاهد ميگيرم که من با نفس تو نفس ميکشم .الان که خوابي انقد دلم برات تنگ شده ،که دوست دارم بيام بفشارمت و بوست کنم

.اينروزا من يه دختر خانوم و حرف گوش کن  دارم که داوطلب ميشه تو کاراي خونه کمکم ميکنه ،برا بعضي کارا نظر ميده ،دختر خاله کوچيکتر از خودشو يا ميزنه يا نصيحتش ميکنه تا قانعش کنه

.تيانا مامان جون ميدوني ،درکت خيلي بالاست ،همه چيز و راحت از من و بابا قبول ميکني و خيلي کم نسبت به سنت بهانه ميگيري و بچگي ميکني ،البته يه وقتايي هم رکورد ميزني و به هيچ وجه کوتاه نمياي ،که اونم بخاطر سنّته .کتاب قصه هاتو ميگيري و از رو تصاوير واسم يه قصه ي خيلي خلاصه تعريف ميکني ،اعداد رو از يک تا ده به انگليسي ميشمري ،اينروزا داري اعضاء صورت رو اموزش ميبيني

،پازلت رو با توضيح ،همونطور که بابا يادت داره برام عنوان ميکني تا من بچينم کنار هم ،

جمعه ي گذشته رفتيم شهر بازي ،خيلي بازي کردي ،هر وسيله اي رو سه مرتبه سوار شدي ،اما اخر کار با گريه و جيغ هاي بنفش محل رو ترک کرديم و با بدبختي راضي شدي تا بريم شام بخوريم ،اونم با يه دونه شمع که بذاري روي ميز.

.تا انتهاي زندگي به عشقت زندگي ميکنم نفسم .

 

 

 

 

 

 

 





موضوع :
جمعه 19 دی 1393 |

 

سلام به دختر يکي يه دونم ،عمرم ، دختري که با نفسش نفس ميکشم و با غمش ،ميميرم .امروز بعداز حدودا چهل و پنج روز اومدم سراغ وبلاگت،ديگه سرم گرمه گوشيه ،زياد نميرسم بيام بنويسم برات ،البته شيطنتهات هم وقتم رو حسابي پر ميکنه .دختر گلم ،خانوم شدي ،بزرگ شدي ،مهربوني و يه وقتايي هم بد ...منظورم اينه که لج ميگيري ،بهانه گيري ،منو ميزني ،گريه هاي الکي ،و اينکه  شديدا وابسته بهم ،طوريکه اگه يه لحظه نبينيم ،دق ميکني ،و مرتب ميگي مامان جون  نيستش.بعضي وقتا اجازه خواب رو هم بهم نميدي ،اينجوري بگم خيلي زورگو شدي ،خيلي هم به صحبت کردن علاقمندي .بابا يه مسافرت چند روزه داشت و برات کلي سوغات اورد .چقدر خوشحال شدي و ذوقشون رو کردي ،امروز هم رفتيم عکساي اتليه ات رو گرفتيم ،عااااالي شدن ،مبارکت باشه عزيز دلم .اهنگهاي مرتضي پاشايي رو زمزمه ميکني ،و دوسشون داري .تو اينماه با ابرنگ و رنگ انگشتي ،نقاشي کشيدن رو تجربه کردي ،خيلي علاقه داري ،اما رنگ فرشمون تغيير کرده از بس که ابرنگ ريختي روي فرش .با لوگوهات ميتوني صندلي درست کني ،اسم و فاميلتو ميتوني درست تلفظ کني ،خودت غذاتو ميخوري ،دو مرتبه هم نوشابه رو تست کردي ،خاله جميله و سوسن هم هرکدوم واست چتر خريدن که فوق العاده دوسشون داري و ذوق زده شدي ،منتظري تا باران بياد و بري قدم بزني با چترهات .شعر چشم چشم دو ابرو رو کامل ميخوني ،حلقه هم ميزني ،بتنهايي از سرسره بالا ميري ،عاشق قصه اي ،طوريکه يه کتاب قصه تو هزاااار بار برات خوندم و بازم کمه .خودت ميتوني ،دي وي دي رو روشن کني و تعويض کني ،فتيله ها رو دوس داري ،شبها هم جدا ميخوابي ،وقتي ميخواي با منو بابا شوخي و بازي کني ،سريع ميگي :شيطون بلا ،ناقلا .با عروسکات خيلي با احساس بازي ميکني ،غذا ،شير ميدي بهشون ،ميخوابونيشون ،لباساشونو عوض ميکني ،مثه يه مامان بهشون ميرسي .فداتبشم دختر قشنگم .

 

 

 

 

 

 يه روز تو مهد کودک دوست مامان ،مشغول بودي

نقاشي با رنگ انگشتي روي ديوار .به روژلب هم خيلي ارادت داري .

 

 

 

 

 

 

 

 

 





موضوع :
پنجشنبه 4 دی 1393 |

امروز بيستم ابان نود و سه،دومين سالگرد تولدته ،

الهي هميشه لبت خندون و دلت شاد باشه ،و زير سايه من و بابا قد بکشي و رشد کني

.به سرعت برق و باد دو سال از بهار زندگيت سپري شد ،خوشبختيمون روز افزون شدو دلمون هر روز بهاري تر .قربونت برم عزيزم ،خاطره ي اولين بوئيدن و بوسيدنت برام تداعي شده ،چه لذتي شيرينتر از اين ،.امسال هم چون سال گذشته تو ماه محرم ،نتونستيم جشن بگيريم ،اما يه کيک و اتليه ،خاطره اش و برامون نگه ميداره ،.اميدوارم درک کني ،عزيز دلم

.خانومي و ادبت ،زبان زد خاص و عامه

.شيرين زبونيت معرکه است .

حرف ه رو خ تلفظ ميکني ،.

تو اتليه خيلي شيطنت کردي ،حسابي کلافمون کردي ،از قبلش هم که با بدبختي لباساتو عوض کردي تا بريم اتليه

،تو اتليه خودت ميرفتي رو مبل ميخوابيدي و ژست ميدادي ،بهانه لواشک گرفته بودي ،

.اصلا برام عجيب بود که اين رفتارا رو ميکردي ،خوب توقعي نيست ،اقتضاي سنّه ديگه .بعد از اتليه رفتيم خونه اقا جون و مادر جون ،خاله نرگس و متين و پارميدا هم اومدن ،خيلي بهمون خوش گذشت .عکسهاروي دوربينه ،وبعد با عکس اتليه ات ميذارمشون .يادي از بچگيت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





موضوع :
سه شنبه 20 آبان 1393 |

السلام عليک يا اباعبدالله

دومين محرمت رو داري نظاره ميکني

،تاسوعا و عاشوراي امسال هشت روز قبل از تولد دوسالگيته.

امام حسين نگه دارت باشه.اوضاع و احوالت روبراهه .بهانه گيري هات ،بيشتر شده.

يه جورايي حکومت و رياست ميکني.اما گاهي اوقات حوصلمو سر ميبري .يه بيماري ويروسي  چهار روزه گرفتي که خدارو شکر برطرف شد.اين مدته که گذشته خيل خريد داشتي که متاسفانه عکسشون رو واست نذاشتم.اتفاق هاي زيادي هم افتاده ،مثلا عروسي پسر عموم که خيلي خوش گذشت بهت و فقط ميرقصيدي،و اينکه عمه اومد خونمون و آدرينا رو ديديم. دوسش داشتي و باهاش بازي ميکردي.جمله بنديت کامل شده و خيلي روان صحبت ميکني .اينروزا داري روي ضمير مالکيت"من "تمرين ميکني و همه چيز رو به خودت نسبت ميدي ،مثلا:ببينم من،بخورم من ،صحبت کنم من و......يه سي دي اموزش زبان هست که خاله جميله بهت داده ،بصورت شبانه روزي نگاش ميکني .ازش چيزايي ياد گرفتي ،تان ،تون، تِن .مثلا ميخواي بشماري .....وان، تو ،تري، تِن.شهر بازي هم رفتيم که خودت بهانه داشتي بريم فَلَک و قطار ،که خيلي هم خوش گذشت.به سي دي خريدن هم علاقمند شدي و ميگي :سي دي ندالَم بليم بخلَم.تا ميبيني پاهامو دراز کردم ،بهم ميگي چازانو بشين زشته.يا اگه کسي حرف بد بزنه ميگي نگو زشته اَدَب،منظورت بي ادبه.خلاصه که من قربون ادب و شعورت برم.ساعت خوابت تنظيم نيست و شبها حسابي کلافم ميکني که اميدوارم درست بشه .وقتي غذا ميخواي ميگي اُلُسَّمه يعني گرسنمه .جديدا گيتاريست هم شدي .ببين اينم عکسش:

 

گوشيمو برميداري صورتت رو ميچسبوني به صورتمو عکس دوتايي ميگيري.کلّاً عاشق عکس گرفتني.

 

عکس دوتاييمون که صورت خودمو کات کرد

 از خودت عکس گرفتي

 

اموزش زبان ساعت  دو شب

 

 

 

 شهر بازي با ساينا

 

 جديدا به همه ميگي عززازه ،يعني عليزادهمثلا مامان جون عززازه ،خاله جون عززاده و....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

،

 





موضوع :
دوشنبه 12 آبان 1393 |

 مبارکه عزيز مامان بيست و سه ماهگيت ،قربونت برم .خدايا چه زود گذشت ،يکماه ديگه دخترم دو ساله ميشه  و من با عشقش روزامو ميگذرونم.

 

يکماه و دو روزه که ديگه مي مي نميخوري ،اما اگه منعي نباشه خودت مياي و مثل روزاي قبل مک ميزني و ميخوري،.وضعيت خوراکت خوبه ،اما بعضي شبها بايد عصباني بشم تا بخوابي .شيرين زبونيت که معرکه است ،دلم غش ميره با هر کلمه اي که ميگي.جديدا هم بدون هيچ تمريني ،خودت شعرهايي رو که واست ميخوندم ،ياد گرفتي و خيلي خوشمزه برام ميخوني

.وقتي هم ازت ناراحت ميشم ،سريع ميگي :ببشيد ،يعني ببخشيد.شعراي ،يه توپ دارم قلقليه ،يه روز اقا خرگوشه،ما گليم ما سنبليم ،تپلويم تپلو،حسني مياي بريم حموم ،افرين صد افرين و لالايي مهتاب لالا.رو بلدي.به کلمه هاي انگليسي هم سيب و ماهي و کيف رو اضاف کردي و معني ميکني،.روز اول مهر ،سطل لوگوهاتو انداخته بودي رو دستت و دمپايي پوشيدي ،ميگفتي برم مدرسه .از اينکه گل مو بزني خيلي بدت مياد .

همچنان عاشق حمام و اب بازي هستي.جديدا ياد گرفتي لوس ميشي و قهر ميکني.کلا حالت صورت و لبهاتو عوض ميکني.

 

وقتي عصبانيم ميکني سريع ميگي: خوبي سمالتي.الهي قربونت برم که شدي همه چيزم،زندگيم ،عشقم.

بهونه لاک داشتي ،رفتيم گرفتيم .روي فرش ريختي ،بعدشم کل دست بابا رو لاک زدي.پنجشنبه هفدهم مهر هم رفتيم پارک ازادي برا اولين مرتبه قايق پدالي سوار شديم ،و به غازها پاپ کرن ميدادي .خيلي بهت خوش گذشت.وقتي کاري ميکني که بهت تذکر ميديم ،سريع ميگي :خباسم خست ،يعني حواسم هست.حدودا يکماهي هست که کامل جمله بندي ميکني.يه حرفايي ميزني که نميدونم از کجا ياد گرفتي؟خلاصه که تو دل همه يه جاي خاصّ داري.فرشته اي ،يه دونه اي بخدا.از ديروز بيست و سوم کاملا ياد گرفتي و ميگي اره ،قبلا سر تکون ميدادي يا بايد خودمون بهت ياداوري ميکرديم.به تمام مخاطبات يه جون اضاف ميکني ،مثلا خاله جون ،دايي جون و....حتي پشه جون همميگي .ميخواستيم بريم باغ ،مگس کش رو برداشتم که ببريم ،گفتي : مامان جون ببريم پشه جون بکشيم.

 

 

خودت ميتوني لباساتو بيرون بياري يا بپوشي ،تنهايي دستشويي بري،و اينکه بدون پوشک از شب تا صبح بخوابي بدون هيچ گونه خرابکاري.افرين به قند عسلم.

 

 

 

مرغ بسته بندي ميکني

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و

 

ورزش شکم

 

خودت انار چيدي

 

 

 

توپ ديوانه ،هديه روز کودک.خيلي دوسش داري و روشنش ميکني و ميرقصي باهاش.

 

د

 

در پناه خدا باشي.عمرمي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





موضوع :
پنجشنبه 24 مهر 1393 |

امروز  سالگرد ازدواج من و بابايي بود،متاسفانه سرما خوردم و مادر تازه از بيمارستان مرخقص شده ،همه چي سوت و کور گذشت،برا بابا دو تا هديه ناقابل گرفتم ،اما بابا چيزي برام نگرفته و گفته طلبت،.اما من فک ميکنم وجود تو و خوشبختيمون بهترين هديه است که خدا بهمون عطا کرده. امروز دهمين روزه که از شير بازت کردم ،يه مقدار ضعيف شدي ،اما برخلاف ترس و تصورم اصلا سخت نبودو خيلي راحت با اين موضوع کنار اومديم جفتمون.وضعيت خواب و خوراکت هم عاليه.دامنه ي يادگيري لغاتت خيلي گسترده شده و همه چيز رو بيان ميکني.اما با شيرين زبوني خودت.فردا ني ني هاي دوقلوي زندايي بدنيا ميان و زميني ميشن.به اميد خدا.

روز دوم که شير نخوردي

 

شب سوم ساعت سه و پنج دقيقه شب.ژست گرفتي که عکس بگيري .

داري

لباسهاتو اتو ميکني،عشق اتويي.

 

چهل گيساتو کردي تو انگشتهات

 

امروز داشتي فيلم عروسيمونو نگاه ميکردي که خوابت برده بود

 

بفهمي ،نفهمي يکم لجباز شدي،که اميدوارم برطرف بشه.

خدارو سپاسگزارم بخاطر وجود نازنينت.

 

 

 

 

 

 

 





موضوع :
چهارشنبه 26 شهريور 1393 |

عشق جواني ،شور زندگي و حس زيباي مادر شدن ،.انگاه که خدا تو را در وجودم نهادو با ضربه ها و حرکت ها  د رون شکمم عشق کردم و منتظر ماندم تا در اغوش بگيرمت ،تا از شيره ي جانم تغذيه کني ،تا ازنفست ،نفس بگيرم و با فشردنت ارامش ......اما بعد از يکسال ه نه ماه و بيست و پنج روز سخته جدايي از اين وضعيت ،ترک شير .از ديروز ساعت سه و نيم عصر اين پروژه شروع شده و تو شير نخوردي ،حسابي کلافه اي اما بميرم خيلي صبوري،اينم يه لطف بزرگه که خدا نصيبم کرده.خدايا شکرت ،بزرگ شدي و تو مرحله ي جديدي از زندگيت قدم گذاشتي.اما ماماني نميدونم برات به معناي واقعي ،مامان بودم يانه ؟؟؟؟؟قبول دارم گاهي کاهلي کردم ،داد زدم ،سخت گرفتم ،اذيتت کردم ،به اشک ريختنت پاسخ ندادم .اما تو بزرگ باش و مرا ببخش.نميدانم رفتارم درست بوده يانه ؟؟؟؟ اما بخدا دو _ سه روزه بخاطر اين قضيه خيلي ناراحتم دارم اب ميشم .صبوري تو بيشتر شرمنده ام ميکنه .اخه خيلي وقتا بخاطر شير دادنت عصبي بودم ، بعضي وقتا بهم ميگفتن ،انقدر منت نذار .اما من منتي نداشتم که براي تو بخوام بذارم عزيزم ،فقط از خستگي و کلافگي بود ه اگر بد رفتار کردم.باز هم تو منو ببخش.حلالم کن ماماني.از ديروز اصلا نخوابيدي بردمت بازار تا سرگرم باشي ،شب هم تا ساعت يک پارک بوديم ،اما تا چهار صبح با منو بابا ،خودتو سرگرم کردي تا بالاخره خوابت برد.امروز ساعت هفت طبق عادت هميشگي اومدي تو بغلم و با وجود تلخ بودن مي مي ها ،کامل خوردي و راحت خوابيدي،غرق خواب بودي .الهي بميرم ماماني.

ساعت دو و نيم شبه که داري خاله ستاره نگاه ميکني.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





موضوع :
يکشنبه 16 شهريور 1393 |

اول ذي القعده ،مصادف با ولادت حضرت معصومه ،و،روز،دختر بر همه ي دختراي باباها و مامانها مبارک،يکي يکدونه ي من روزت مبارک ،اين دومين ساله که من از اين نعمت بهره مند شدم ،خدايا شکرت. يه بسته سوزني گل و يه بسته پازل ستاره ،هديه روزته ،که خودت اتخابشون کردي و حسابي باهاشون سرگرم ميشي

.اما ناز دونم به زبون شيرين خودت ،چشم چشم دو ابرو رو ميخوني ،البته از هر مصرع يه کلمه رو ميگي ک دوست دارم بخورمت.اينجوري: چوب چوب ابله ، اينم ...،دس دس تو تا پا ،اندشتا جيبابا ،اشنده ،بي رنگه .واي عاااااشقتم

.اونروز،رفتي لباس بذاري لباسشويي که پودر رو ريخته بودي تو جاپودري که لباس بشوري،

خودت کارتهاتو مياري و تند تند مرور ميکني و ميذاري زير قالي،

خودت دمپايي ميپوشي و ميري پاتين،پارکينگ.وقتي خوابت مياد ،ميري رو تختي رو کنار ميزني روي تخت ميخوابي و صدام ميکني ،تا بيام کنارت.جديدا بهم ميگي :مامان جون،قربون زبونت بشم

.بولوس،برس مياري تا موهاتو صاف کني.جواب سوالامو اينجوري ميدي ،که اسمت چيه ،چند سالته؟؟؟؟؟  نانا علزاده ، دو سال.کلمات :گربه ،تت،کت . هاپي : داد ،داگ، ماشين: هال،کار ،توپ بال ،ماهي تيش ،فيش رو ياد گرفتي . دفتر و مداد رنگيهاتو که مياري ،دستاتو ميذاري و ميگي که دستتو بکشم.

 

 

داري ني ني ميپزي

 

دختر ورزشکارم

 

 

 

 

 

اين دو تا هم عکساي اتليه ات هستن ،که يک سال و هشت ماه و پانزده روز داشتي.درست يکسال بعد از اولين اتليه اي که رفتي.

خداي من باران تکراري نميشود ....

هر وقت ببارد دوست داشتنيست.

تو براي من باراني........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





موضوع :
جمعه 7 شهريور 1393 |

عسل و نفس و عمر ماماني  ،ماهگردت مبارک عزيزم.روز به روز بزرگتر ميشي و توقعاتت هم بيشتر ميشه .منظورم بهونه گيريه ،البته طبيعيه و برا اثبات خودته به من و بابايي.اينم بگم که فوق العاده دختر خوبي هستي ،با وجود اينکه بهونه ميگيري ،اما زود هم کوتاه مياي و اروم ميشي.اما يه وقتايي هم که شيطان گولت ميزنه،ماماني تحملم تمام ميشه و مجبورم دعوات کنم و يه داد هم بزنم.بعضي وقتا که خيلي کلافم ميکني،ببخش ماماني .از خدا ميخوام تحملم رو بيشتر کنه و تو رو هم عاقلتر.الهي فدات بشم که تلفظ همه ي کلمات واست راحت و شيرينه ،مثلا:خورشت،فافايه،يعني دمپايي،موتور ،ماشين،پيشش،يعني پوشک،عکسها ،وقتي که البومتو ميبيني.دستها،وقتي که دستهات کثيفه و ميخواي دستهاتو بشورم.و...تازگيها پاهاتو ميگيري بالا و درب پارکينگ رو باز ميکني و ميري بيرون.شديدا دوست داري با لباسهات بازي کني ،از کشو مياري و پخششون ميکني.با لوگوهاتماشين درست ميکني و ميگي نانا بشينه دد.راستي عکسهاي اتليه ات رو هم گرفتيم،ماه شدي .سر فرصت ميذارمشون.قربونت برم.

 

جوراب پوشيدي و عکس انداختي.

بعد از حمام ،داري کرم ميزني.

فداي دختر خانومم بشم

 

 

 

 

 

 

 

 





موضوع :
سه شنبه 21 مرداد 1393 |

فداي دختر شيرين زبونم بشم که ماشالله خيلي استعداد داره و باهوشه،در ضمن خيلي هم شيطون.اما من همه جوره ميپرستمش و دوسش دارم،.موتور ،ماشين،خوردش،اچين واچين،ايوور(انگور)،آر آر(قار قار)،ميو ميو،ادا ادا(قدا قدا) ،خورشت،امز (قرمز) ،تشي(ترشي)،خرس،باشش(بالش)،نکون(نکن)و....به لغت نامه ات اضافه شده،هر چيزي بهت ميگم سريع ميگي:باسّه،(باشه).غذا که ميخوري ميگي: الا شوت يعني الهي شکر و به مامان هم ميگي ميسي،يعني مرسي.مرواريد يازدهمت الان که متوجه شدم جوونه کوچولويي زده،دندان نيش سمت راست ،رديف بالا.دندان نيش سمت چپ بالا هم کم کم داره بيرون مياد.مبارکت باشه عزيزم.

از صبح تا ظهر فوق العاده دختر خوبي هستي ،اما از،ظهر که بابات مياد يه کم لوس ميشي و بهونه گيري ميکني.واسه بابات ناز مياي.به عملکرد گوشيم کاملا وارد شدي و باهاش سرگرم ميشي.خودت فيلم و عکس ميذاري و ميبيني،به دلخواه خودت .خدا کنه ماماني هميشه سالم باشي و لبات خندون و من بتونم مامان خوبي واست باشم.به خاطر همينه که ميگم لايق پرستيدني نفسم.دوست دارم.

 

 

 

 

 

ميخواي بري حمام.

 

روز جمعه 10 مرداد داشتيم ميرفتيم باغ ،واسه اولين بار بدون مي مي خوردن خوابيدي.

 

اولين روسري دخترم که خيلي دوستش داره و ذوقشو مبکنه.

 

 

 

 

با لوگوها حسابي سرگرمي و دوستشون داري.

 





موضوع :
چهارشنبه 15 مرداد 1393 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد